18 January 2005

اجراي حکم

ملاک و معيار البته در کار بود. گويا بنا را بر اين گذاشته بودند که هر زنداني مردي که استقلال شخصيت و انديشه داشته و حاضر نبوده در برابرشان سر تسليم فرود آورد و در خدمت شان قرار گيرد را سر به نيست کنند. در مورد زنان، اما انگار به اين نتيجه رسيده بودند که جز جان زن مجاهد را نگيرند و روح زن مرتد و مارکسيست را در هم شکستند و در اين راستا، همزمان در زندان زنان و مردان - چه اوين و چه گوهر دشت - مقررات يکساني را برقرار ساختند. در روز هفتم مرداد ماه، تلويزيون ها را از اتاق ها بردند، ديگر روزنامه ندادند: هواخوري را هم تعطيل کردند.(27) ملاقات ها هم تا " اطلاع ثانوي" قطع شد. ديگر حتي بيماران را هم به بهداري نمي بردند.(28) شنبه هشتم مردادماه دادگاهها به کار افتادند. با مجاهدين آغاز کردند. زن و مرد، آنها را با چشم بند از بند بيرون مي بردند. در راهروها به صف ميکردند. تک به تک به درون اتاقي هدايت ميکردند که محل " دادگاه " شان شده بود و قرارگاه نيري و اشراقي و رئيسي و پورمحمدي، سپس پرسش هايشان را پيش مي کشيدند. از اين دست: " منافقين را قبول داريد يا نه؟ حاضر به انجام مصاحبه در جمع زندانيان و محکوم کردن سازمان هستيد يا نه؟" و غيره... نمونه اي از پرسش و پاسخ ها را آيت الله منتظري در نامه دومش به خميني آورده: " سه روز قبل، قاضي شرع يکي از استانهاي کشور مي گفت: مسئول اطلاعات يا دادستان - ترديد از من است - از يکي از زندانيان براي تشخيص اينکه سر موضع است يا نه، پرسيد: تو حاضري سازمان منافقين را محکوم کني؟ گفت: آري، پرسيد: حاضري مصاحبه کني؟ گفت: آري، پرسيد: حاضري براي جنگ با عراق، جبهه بروي؟ گفت: آري، پرسيد: حاضري روي مين بروي؟ گفت: مگر همه مردم حاضرند روي مين بروند ... گفت: معلوم ميشود تو هنوز سر موضعي و با او معامله سر موضع انجام داد..." (29) کيفر سر موضعي ها اعدام بود. بي برو برگرد. اما پس از اجراي حکم اعدام به آنها اجازه مي دادند وصيت نامه شان را بنويسند: "... بعداز ظهر، يکي از بچه ها که سلول هاي روبرو را چک مي کرده، متوجه شده که از پنجره يکي از سلول هاي مقابل، يک نفر در حال زدن مورس ... مي باشد ... پيام کوتاه بود و گويا ..." در بيدادگاه هيئت عفو رژيم به اعدام محکوم شدم و تا چند دقيقه ديگر اعدام ميشوم، مرا براي نوشتن وصيت نامه آورده اند." (30) وطرفه اينکه اعدامها را با اعدام زنان مجاهد آغاز کردند و "... در اولين قدم ... تمامي زنان مجاهد جز يک نفر را که در انفرادي به سر ميبرد، اعدام کردند..." (31) و کشتاري که در اين روز هشتم مرداد آغاز شد و در فرداي آن روز و در فرداهاي ديگر ادامه يافت، مرداد را به ماه قتل عام مجاهدين در بند، بدل ساخت و "... زندانيان کمونيست که در بندهاي جداگانه بودند، بي خبر از کشتار زندانيان مجاهد در پي راهي بودند تا بتوانند از اوضاع غيرعادي سر در بياورند، زندانيان بند 7 گوهردشت از لاي نرده هاي بند، داوود لشگري را ديده بودند که با فورقون طنابهاي زيادي را به ساختمان هاي سوله محوطه زندان حمل ميکند و روزي ديگر زندانيان بند 8 انبوهي دمپايي را در محوطه ديده بودند که روي هم تلنبار شده و روز ديگري کاميوني را مي بينند که روي آن چادر کشيده شده و چند پاسدار براي محکم کردن طنابهاي چادر روي کاميون راه مي روند و انگار که محموله گوشتي زير چادر باشد، زير پاي آنان لرزان بود. روزي، زندانيان بند شش از لاي نرده هاي هواخوري خود عده اي زنداني را ديده بودند که به صف ايستاده اند تا از دستشوئي هواخوري استفاده کنند. پنج پاسدار و داوود لشگري مسئول سرکوب زندان گوهردشت، به طور غيرطبيعي آنها را محاصره کرده بودند. از لاي نرده ها مي شد صورت زندانيان را از زير چم بندشان تشخيص داد. آنها با رنگ پريده و با سيمائي گرفته به نوبت ايستاده بودند. در بين زندانيان بند 6 زمزمه هائي در گرفته بود:" اعدامي ها هستند"! و تنها زندانيان فرعي 20 بودند که به خاطر موقعيت بندشان، از لاي نرده هاي مستراح شان به وضوح ديده بودند که پاسداران اجساد زندانيان اعدام شده را به کاميون ها حمل ميکنند." (32) و سرانجام نوبت به زندانيان کمونيست رسيد که " قلع و قمع" شوند و اين در پنجم شهريور بود. اسم شماري را ميخواندند، از آنها ميخواستند چشم بندشان را بر چشم زنند، از بند خارج شوند و در راهروها به صف ايستند. " تک تک بچه ها را به درون يکي از اتاقهاي فرعي بند روبرو مان ميبردند، در آنجا داوود لشگري به همراه چند پاسدار نشسته و مشغول سئوال و جواب بودند. هر يک از بچه ها را که اظهار ميکردند مسلمان نيستند و نماز نميخوانند در سمت چپ راهرو مي نشاندند و هر يک از آنها را که اظهار ميکردند مسلمانند در سمت راست راهرو مي نشاندند و آنهائي را که در قسمت راست راهرو نشانده بودند در صورتيکه حاضر به نماز خواندن نبودند به فرعي ها و يا انفرادي ها ميبردند تا با زدن کابل آنها را وادار به نماز خواندن بکنند، براي هر وعده نماز 20 ضربه، صبح و ظهر و شب و کساني را که حاضر به نماز خواندن بودند به بند هشت مي بردند و بچه هائي را که در سمت چپ راهرو نشانده بودند، دسته دسته به قسمت طبقه اول (قسمت اداري زندان گوهر دشت که در آن دفتر رياست و دفتر مدير داخلي زندان و... قرار داشت) ميبردند و در آنجا در يک اتاق در مقابل اشراقي همين سئوال و جواب را مجددا تکرار ميکردند ..." (33) و پرسشهاي ديگري چون " سازمانت را قبول داري؟ مصاحبه ميکني؟ همکاري اطلاعاتي ميکني؟ و..." در اين مرحله هم اگر پاسخ زنداني منفي بود، او را در سمت چپ در ورودي اتاق مي نشاندند و سپس هر چند نفر را با هم به مسلخ مي فرستادند. از هر گروه و سازمان و حزب دست چپي، از پيکار، رزمندگان، اتحاديه کمونيستها، رنجبران، کومله، اتحاد مبارزان کمونيست (سهند)، وحدت کمونيستي، فدائي (اقليت)، راه کارگر، فدائي (اکثريت) و حزب توده که وقتي: "... به حسينيه براي دار زدن برده مي شوند، گروهي مي گريند، گروهي دشنام مي دهند و همه مي لرزند، اما لرزش خود را مخفي ميکنند. برخي لبخند مي زنند. نوميدانه، و انتظار لحظه آخر را ميکشند. بعضي از نگهبانها در اجراي حکم اعدام با هم رقابت ميکنند تا ثواب بيشتري ببرند. گروه کمتري از آنها از مشاهده اين همه جسد احساس بي تابي و درد ميکنند، برخي از زندانيان مي جنگند، حمله ميکنند و به شدت کتک ميخورند. مراسم اعدام به سرعت اجراء مي شود. آخرين ضجه هاي مرگ خاموش ميشود." (34) مسلخ در گوهر دشت، سالن آمفي تئاتر و کارگاه توابين بود، و در اوين، حسينيه و سالن تمرين تيراندازي. هم از اين رو، در گوهردشت بيشتر زندانيان را به دار آويختند، در حاليکه در اوين تيرباران مبارزين شکل رايج کشتار بود. (35) جسد مردان حلق آويز شده را پيش از بيرون فرستادن از زندان، براي شکنجه ي زنان چپ به کار گرفتند، با همان هدف خرد کردن و در هم شکستن شان. " جواب نه براي نماز خواندن حکم تعزير را داشت ... همه را پنج بار در راهرو آسايشگاه شلاق مي زدند. يک نفر خودکشي کرده بود و چند نفر هم اقدام به خودکشي کرده بودند، ولي موفق نشده بودند. هر کس نماز خواندن را ميپذيرفت، بعد از چند روز به بند برش مي گرداندند، جيره شلاق براي کسانيکه نمي پذيرفتند نماز بخوانند، بيست و پنج روز ادامه داشت. همه به شدت زخمي شده بودند. گفته بودند همه شان را اعدام ميکنند ... صداي شلاق خوردن بچه ها در وعده هاي نماز، ديوانه ام ميکرد. يکبار من و چند نفر ديگر را براي اعدام نمايشي بردند. يک بار ما را به بيشه اي در اوين بردند و گفتند چشم بندهاي مان را برداريم. تعداد زيادي را روبروي ما دار زده بودند و ما را مجبور ميکردند به آنها نگاه کنيم ... بلاتکليفي و آشفتگي بند، چهار ماه ادامه داشت. تنها پس از برقراري مجدد ملاقاتها و تماس با خانواده ها بود که عمق فاجعه برايمان روشن شد. تنها از بند ما حدود 1200 نفر اعدام شدند

0 Comments:

Post a Comment

<< Home